خسته از رفتن تو، خسته تر از ماندن تو - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 10:56
حالا با این قضیه کنار آمدهام که کسی در زندگی من نیست. او را، شبیه آدمی که فقط یکی دو بار دیدهام به یاد میاورم. مرد جوان و خوشتیپی که یکی از پاییزهای عمر تمام نشدنیام ملاقات کردم و از گفت و گوهای کوتاهی که داشتیم لذت بردم. آن آدم حقیق
با خاطرات تو، پر میشه خلوتم - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 3:36
مدتهاست تو را ندیدهام. ریتم خوشآهنگ و آرامبخش صدایت از پشت تلفن دوای دردهای کشندهام نیست و دلتنگم اما نمردهام! دوست دارم بپرسی زنده ای؟ بپرسی دلت تنگ نشده؟ دوست دارم اما نپرسی هم خیالی نیست. فوقش هر روز کمی بیشتر دود کنم؛ کمتر بخورم؛ بیشتر گریه کنم؛ کمتر انرژی داشته باشم؛ بیشتر گریه کنم... کم و بیش ...
خدا مرا بکشد. - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 3:36
اشکهایم مثل سیل روانند. خودم هم نمیدانم چرا. گاهی چیزی حواسم را پرت میکند؛ یک دقیقه قطع میشوند. دوباره یاد تو میفتم و از نو. مینشینم جلوی آینه و خطاب به تو با خودم حرف میزنم. ناله میکنم. شکوه میکنم. تهدید میکنم. تصویر توی آینه پوزخند میزند. سیگاری گوشه لبش میگذارد و میگوید گه نخور. صد بار گفتی و دوب...